یک قدم تا بی نهایت
نوشتن برای فراموش کردن است ،نه برای به یاد آوردن
کمرنگ و یا حتی بی رنگ می شویم! +میخوام برم کرم محو کننده بخرم!خودمو از زندگی بعضی آدما محو کنم! ++فردا میریم کوه!با بچه های دانشگاه! +++دوستان وقتم کمه نمیتونم خیلی بیام نت!همگی ببخشید از این به بعد باید رو شیشه این تاکسی سبز بی سیما بنویسن با احتیاط وارد شوید احتمال دزدیدگی ۱۲۰ درصد! ما رو نزدیک بود بربایند! گفتم چنده کرایه اش؟ یارو چنان میگفت نه خانومممممممممممممممممممممممم من و شما این حرفارو نداریم!اصن من دوسدارم برسونمت و من هی به مثبت اندیشی می پرداختم که نع یارو روابط عمومیش بالاست آخرشم دیدم نوچ اینا روابط عمومی نیست!اینا روابط کرم و انگلیه! خلاصه با یک فریاد"پیاده میشممممممممم" و یک حرکت متوحشانه* که دور از شان ما بودولی مجبور بودیم و اینا از ماشین یارو زدیم بیرون! بعدشم که خیر سرمون رفتیم سوار یه تاکسیه دیگه تو شهر غریب شدیم ماشین یارو از اینا بود که سرعتش به ۵۰ می رسید آدم حس میکرد الان ماشین پودر میشه!یه هوا هم خل مشنگ بود راننده اش تمام مسیر تو لاین مقابل بودیم!شیلنگ بنزینشم آویزون بود یه راننده دیگه رسید بهمون تو پمپ بنزین گفت خیلی خطرناکه جمش کن اونو!منم که فقط همینو کم داشتم واسه اینکه حس کنم رفتنی ام!شروع کردم آیه الکرسی خوندن خوش بختانه صحیح و سالم رسیدم ولی واقعاترسیده بودم!تقصیر این فیلمای لامصبیه مقصد نهاییه!یه ماه پیش دیدمشااااا ولی هنوزم که هنوزه یاد صحنه هاش میفتم و حس میکنم ممکنه برام اتفاق بیفته!(آیکون یه آدم اتمسفری!**) *حرکت متوحشانه:کوبیدن در تاکسی طوری که فقط تایر های آن باقی بماند! **اتمسفری: همون جوگیر خودمون! این دختر سوسول فوکولیا اینجوری میگنش!اینا از عوارض تهران رفتنه دیگه +دخترخاله ی دوستم تصادف کرده وفوت کرده!همسن و سال خودمون بود !من فقط در حد یه عکس و تعریفایی که دوستم ازش میکرد ازش شناخت داشتم ولی عصری شنیدم تا یک ساعت تو مرحله انکار بودم و دست و پام مور مور میشد!خدا رحمتش کنه کنه واقعا هیچی از زندگی نفهمید!مامانشم الان جیگرش سوخته!به دوستم از همین جا تسلیت میگم چون من هیچوقت دل گفتن تسلیتو رو در رو به کسی ندارم! ++شایداااااااااااااااا شاید!حالا!میگم بهتون شاید چی +++راستی!عیدتون مبارک آه از آینه که تصویر تو را قاب گرفت خواستم نوح شوم موج غمت غرقم کرد کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت در قنوتم ز خدا عقل طلب می کردم "عشق" اما خبر از گوشه ی محراب گرفت نتوانست فراموش کند مستی را هرکه از دست تو یک قطره میِ ناب گرفت کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت *فاضل نظری +کتاب گریه های امپراطور رو متولد ماه تیر بهم هدیه داد واقعا دوسش دارم مخصوصا این شعرشو! ++برام دعا کنید دوستان ....به نیت دلم +خداییش اینجوریشو دیگه ندیده بودم! ++برنگشتم!هنوز تهرانم! +++نمایشگاه خوب بود!خیلی خوب!متولد ماه تیرو دیدم!خوش گذشت! شده بعضی وقتا بعضی آدما یه جورین بعد فرداش همون بعضیا یه جوری دیگه میشن! بعد من دلیلشو کشف کردم! خودِ ماییم که عوض میشیم بعد اونام به تبعیت از ما عوض میشن ! نکته اخلاقی:واسه همین موضوع بالا دیه قول میدم همون زریه بی اعصاب نامهربون بمونم و اون روزی نیاد که منو مهربون ببینید! +کلا هممون عوض میشیم!عوض میشیما نه عوضی! ++ینی من این بچه فسقلی رو له میکنم +++دارم میرم تهران بعدشم شمال به اتفاق داداش کوچیکه و خانومش!خوش بگذره بهمون!میدونم از دوریه من میپوکید ولی خوو تحمل کنید!(از خود راضی خودتونید) ++++بعد اون فسقلیه داداشم الان زنگ زده پشت گوشی جوری که انگار گوشی تو حلقشه با یه لحن جی جی ملوسی که دلم میخواست بزنم لهش کنم میگه یِ یِ یِ یِ یِ ی ِ! +++++صبحی مچ دستم گرفت به کمربند تاکسی و نزدیک شاهرگم خراش عمیق برداشت!بعد انگار نه انگار که من خون مردمو میکِشم دستمو محکم گرفتم روشو فشارم تا ۷اومد پایین و بدنم مور مور شد! و کم کم داشتم از حال می رفتم آخه فکر کردم شاهرگم زده شد !دستمو برداشتم به خراشه نگاه کردم خنده ام گرفته بود!یه مرده هم کنارم نشسته بود با خودش میگفت لابد این دختره دیوونه اس!(تلقین اینقده تاثیر داره هاااا) دیروز محل قرارمون واسه برنامه ی جشن روز علوم آز ثانیه ای تغییر میکرد!این در صورتی بود که دیشبش تصویب کرده بودیم کجا بریم ولی همون روز درست نیم ساعت قبل اینکه کارآموزی رو دودر کنیم ثانیه ای نظراتمون عوض میشد آخرشم یه جایی که من همون اولش گفتم ازش متنفرمو هیشکی اسم اونجا رو نیاره رفتیم! پارک بانوان! بالاخره راضی شدم ...ینی جوری شد که خودم پیشنهاد کردم بریم پارک بانوان!رسیدیم!یه عالمه بچه فسقل دبستانی رو آورده بودن روز معلم اونجا!ینی من که اینهمه از بچه خوشم میادااا اصن تو این سن((دبستان و اینا)نمیتونم تححملشون کنم بسکه سرتق میشن!دم در پارک گفتم بچه ها یا نریم تو یا بریم تو و متاسفانه من مجبورم یه ۵-۶تاییشونو بُکُشم!بسکه جیغ جیغ میکردن رو اعصابم بودن!مثه مور و ملخم پخش شده بودن تو پارک جایی نبود که تسخیر نکرده باشن!خلاصه اینکه به زور یه جایی پیدا کردیم که من فقط چشمم به این بچه ها نیفته!دنیا هم هی میخندید و میگفت زری واقعا نگاه اولت به این بچه ها از در که اومدیم تو بامزه بود!زیاد نمیشناسه منو که اعصاب مصاب ونگ ونگ بچه ندارم! عصری هم که دم دمای برگشتنمون بود دو تا از همون بچه فسقلا داشتن بدمینتن بازی میکردن منم که مثلا ادعام میشه استاد بدمینتنم بهشون گفتم قرضش بدن ماهم یه کوچول با نرگس بازی کنیم!ینی من براتون بگم جلو چشمای این دوتا فسقل جوری بازی کردم که آخرشون یکیشون بهم گفت خانوم خانوم خسته نباشی واقعا!منم یه چشم غره بهش رفتم و تمام مسیر برگشت به این فکر میکردم که این تا حالا زیاد برام پیش اومده که ادعا کنم تو یه کاری ماهرم و گند بزنم توش!همین چند دیقه پیش رفتم تو حیاط یه کمی بازی کردم به خودم شک کرده بودم خوو گفتم نکنه واقعا پوکیدم رفت پی کارش!ولی نه خوب بود!مثه قبلم!دیروز فقط میخواستم باعث شادیه دل دوتا بچه فسقل بشم! +صبح در اتاقو قفل کردم رو مرضی که خواب بود و رفتم کارآموزی!ینی من واقعا حواسم کجا بود؟ ++بعضی مردم چقده بی ... بی... بی... بی... (اینا هرچی از دهنم در اومد بود هاااا) +++دو روز دیگه برم بخش خون گیری شوور میکنم مطمئن باشین آقا ما نمیخواستیم رگ گیریمون اینقده خوب شه که واسمون تو این بیمارستان جدیده یه صندلی جدا بذارن و خودمون یه ور بخشو یه تنه راه بندازیم!والا!خر حمال شاخ و دم نداره که!به ما میگن کارآموز نه کارکن!عجب جایی گیر کردیمااا بعد حالا تو این وضیت یه خانومه ۶۰ ساله هنوز ننشسته رو صندلی با حالت نیم خیز میگه شوما مجردی؟گفتم بله!میگه ای عزیزم من یه پسری دارم فلان و چنین و چنان و اصن به درد هم میخورین(سرعت عمل پیرزنای ایران در شناخت ویژگی های کلیدیه شخصیتیه دخترای جوان از اون چیزاییه که اگه تو گینس ثبت نشه باید در اون کتابو گِل گرفت!)یه کله گفتم خانوم من قصد ازدواج ندارم(جون دلم) میگه چرا؟میگم درسم هنو تموم نشده!میگه درس واسه چیته شوورو بچسب !گفتم قصدشو ندارم مادرِمن گیر نده دیگه!میپرسه چند سالته بش میگم ۲۲ میگه پسر من ۲۷سالشه!ارشد پرتو شناسی پزشکی داره(چنان باکلاس میگتش آدم فکر میکنه بینی چیه!همون رادیولوجی خودمونه ما هم بلتیم اسم رشتمونو بگیم لابراتوری ساینس والا خلاصه روزی بود امروز عصری هم با بچه ها رفتیم بیرون خرید واسه برنامه ی فردا!شل و پل شدیم و برگشتیم!ینی خورد شدیم!و کلی موارد جالب در مورد خرید یاد گرفتیم!خرید مرغ!خیار و گوجه و هزار تا کوفت دیگه که همشونو بهمون انداختن! مث اینکه امسال قراره کلا همه چی از تو رم ،مموری و فلش و هر کوفتی که داریم بپره!اصن امسال ساله پریدنه!۱۵۰ پولم و روپوشمم امروز پر!به همین قشنگی به همین ملنگی!آخه تو چقده پلنگی!عب نداره اینم عبرتی میشه واسمون کارمونو خودمون انجام بدیم!نسپریم به دوستامون! +اونوخ یکی از ویژگی های بارز این شهری که توش درس میخونیم (خیر سرمون) اینه که تو پیاده روهاش همه سربه زیرن!هیشکی چشم چرونی نمیکنه!نه واسه اینکه چشم و دل پاک باشنا!نع!واسه اینکه زیر پاشونو نیگا میکنن جا پا پیدا کنن بسکه وصع پیاده روهاش افتضاحه!انگار داری از تو زمین شخم راه میری!بعدشم یکی که چشم چرونی میکنه باید ازش مراتب تشکر و قدردانی رو بجا بیاری چون از جونش گذشته و سرشو بالا آورده! ++یکی دیگشونم اینه که وقتی از خط کشی عابر پیاده و چراغ قرمز واسه ماشینا و چراغ سبز واسه عابر و جلو چشم شونصد تا افسر و اینا داری از عرض خیابون رد میشی احتمال ۱۲۰ درصد یه ماشین باهات برخورد میکنه ویا در جا یه ناقص رد میکنی یا عین بگم چی پهن میشی رو آسفالت!واسه همین همه عابرین پیاده در حال اشهد گفتنن و از این رو به این شهر میگن دارالمومنین! +++اینقده این شهرو دوس دارم!(افعال معکوس) ++++پستای قبلو نادیده بگیرید چون فعلا خودم نادیده گرفتمش و میخوام به فردا فکر کنم!اگه از دماغم نیاد بیرون! دیوار هم عاشق می شود یادگاری ننویسید اگر قصد بازگشت ندارید... + یه اسمس بود! ++در عین حالی که تو خوابگاه همه الان فکر میکنن شاه به خوشیم نیست ولی باید بگم غمگین تر از همیشه ام! +++ مثه اون حکیمی شدم که رطب میخوره و منع رطب می کنه... ++++یه دختره اینجا رو اعصابمه!از اون وختاییه که عصبانی نیستم ولی ممکنه سکته کنم از دست یه نفر درجا! بیس بار بهش گفتم شارژ اینترنتت تمومیده که اون ارور رو میده دوباره میگه ینی تموم شده؟و من دوباره میگم آره!و فکر کنم یه بار دیگه دهنشو باز کنه قبل اینکه حرف بزنه من از دستش سرمو بکوبم به در و دیوار!همین دیواری که این پایینه!ای خدا چرا این آدمای رو اعصابو خلق کردی؟هدفت چی بوده واقعا؟ من آن شب گریه کردم زیر باران نه! زیر برف گریه کردم! یخ زدم آدم برفی شدم آب شدم و گریه کردم... از ته قلبم نعره زدم از فراموش شدن متنفرم و باز هم گریه کردم... و این جمله را با بغض قورت دادم که: هیچ وقت فراموشم نکن! و تو حالا در عین اینکه به خیالت مرا هر ثانیه یاد میکنی ، به سادگیه یک اتفاق خوب فراموشم کردی... فراموش شدم در قلبت نه در یادت... و من از همین می ترسیدم... فراموشی در قلبی که میگفتی مال توست... +خوب نیستم ++شدیم یک قدم تا بی نهایت!شایدم عوض شدیم بعدا!معلوم نی حالا!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
!)بعد همینجوری زل زده تو چشمام و منتظره جوابه بهش میگم قصد ازدواج ندارممممممممممم حاج خانوم چی بگم بهت آخه؟میگه:هیچی !چی میخوای بگی پسر به این خوبی گیرت اومده دیگه چی میخوای؟(ینی من با پتک بزنم تو ملاج خودم از دست اعتماد به سقف این پیرزنا و بمیرم شهید محسوب میشم!)آخرشم خون ازش گرفتم با یه حالتی پا شد رفت! خانومه که تو اون بخشه نیگام میکنه میگه کیس خوبی بود چرا اینجوری بهش گفتی؟کسیو داری؟میگم من؟؟؟عی بابا!![]()
![]()
![]()
![]()

| miss-A |

